![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق لالایی بارون تو شباس
نم نم بارون پشت شیشه هاس
لحظه ی شبنم و برگ گل یاس
لحظه ی رهایی پرنده هاس
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد می زنی
تو خود عشقی که شوق موندنی
غم تلخ و گنگ شعرای منی
وقتی دنیا درد بی حرفی داره
تویی که فریاد دردای منی
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد می زنی
دستای تو خورشید و نشون می دن
چشمای بستمو بیدار می کنن
صدای بال پرنده رو لبات
تو گوشام دوباره تکرار می کنن
زندگی وقتی که بیزاری باشه
روز و شب هاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشقا
لحظه ی بزرگ بیداری باشه
عشق لالایی بارون تو شباس
نم نم بارون پشت شیشه هاس
لحظه ی عزیز با تو بودنه
آخرین پناه موندن منه
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد می زنی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

امروز روز بزرگیه
اول ماه رجب
تولد امام باقر
روز جمعه
روز فرج آقا
خدا کنه زودتر بیاد
"" خبر آمد خبری در راه است سر خوش آن دل که از آن آگاه است ""
"" شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید ""
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شب تکرار واژه ی آشنای انتظار است برای بودن با تو ......!
شب به آغوش گرفتن ستاره هاست به جای تو .....!
شب را با همه ی ستاره هایش دوست می دارم !
چون در میان ستا ره های امیدم در شب وصال ماه روی تو می درخشد !
و اصوات مجهول در تنگنای گوش من
می پیچند ویاد آور یاد تو می شوند
همه ی وجودت همه ی روح و جان و نگاه تو در تما می سلول های مغز و قلبم
جای گسترانیده
و همه ی نگاهم به در نیمه باز حیاط دوخته شده
تا تو ای محبوب من باز آیی.......!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چقدر ایمان خوب است !
چه بد می کنند آنها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.
چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر !
(طرفداران آزادی و مدرنیسم و بَسا مدرن).
دروغ می گویند ، دروغ نمی فهمند یا می فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند ؟
اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟
اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دلها نباشد ماندن برای چیست؟
و اگر میعادی نباشد ماندن برای چیست؟
اگر دیداری نباشد دیدن را چه سود؟
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
گر نبیند چه بود فایده بینایی را
اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟
و من در شگفتم که آنها می خواهند معبود را از هستی بر گیرند چگونه انتظار دارند انسان در خلاء دم زند؟
ایمان چه دنیای زیبا و پر از عجائبی است( گویی که )جهان دیگر در همین جهان است.
کوچه و بازار ، شهر و باغ و آبادی و طوبی و روح و پری و گل و میوه و شیر و عسلش در همین زمین است
( روایتی در اصول کافی که بهشت در لای همین دنیا پیچیده است ).
دکتر علی شریعتی
نازار دلی را که تو جانش باشی ...معشوقه ی پیدا و نهانش باشی
زان میترسم که از دل آزردن تو...دل خون شود و تو در میانش باشی
بدنبال واژه اي مي گردم كه تو را در آن بيابم ...
و اين آغازيست براي پاياني بي انتها ..
پاياني كه شايد در آن ، كتيبه ي خدا ، رو به عشق ما گشوده شود !!
و ثانيه هاي گمشده ام را معنايي تازه بخشد !
من ...
ساليان دراز در ساحل قلبم ، به جستجوي تو دل بستم
و تو را يافتم ...
و اكنون ، تو ، بهانه ي لحظه هاي تنهايي من هستي
و حرمت نفسهايت ، بهار را برايم تداعي مي كند
پس ...
زيباترين لحظاتم را به پاي ساده ترين دقايقت مي ريزم
تا بداني ...
تو را براي تو دوست دارم و زندگي را براي نفسهاي تو ... !!!
عروس شهر خیالی بخواب میرویی
نشسته ای به نگاهم چنانکه پنداری
که همچو شاخه مرجان در آب میرویی
چو دختران پریزاد قصه های کهن
میان جامه بی رنگ آب میرویی
چو رقص دود برآتش به تنگنای دلم
بپیچ خوش که چه پر پیچ و تاب میرویی
چراغ چشم تو روشن که همچو صبح سپید
بر این کرانه بی آفتاب میرویی
گریز پای و پریشان و بی شکیب و خموش
در آسمان دلم چون شهاب میرویی
جز آشیان فریبت مباد برکه چشم
که لاله ای و به دشت سراب میرویی
مباد با تو شبم را سحر که شب همه شب
به جام خستگیم چون شراب میرویی
در این سیاه شب ای آخرین رفیق سفر
چو شمع ره بکف این خراب میرویی
نگاه عاشقانه و معصومانه ی تو بود
زیباترین سخنی که شنیدم
سکوت دوست داشتنی تو بود
زیباترین احساسم
گفتن دوست داشتن تو بود
زیباترین لحظه ی زندگیم
لحظه ی با تو بودن بود
زیباترین هدیه ی عمرم
محبت تو بود
زیباترین تنهائیم
گریه در فراق تو بود
زیباترن انتظارم
در اننتظار دیدن تو بود
نَمگُم که رو سینَت مِث سین ریزِ طلاتُم
نمگُم رو تَنِت مِث گل خوش رنگ قباتُم
وختی که قُلُنگا می پَرَن سِی میکُنی تو
نمگُم که مو مِث سایه ابرا تو چیشاتم
مو کفترِ بونُم بزَن اَی اُو دونه نَمدی
مو کُوگِ اسیُرم بُکُش اَی نَمدی نجاتُم
دل مِهرِگیا نَمخا خودِش همزا کلوتَن
وردار رو سَرُم پات که خُودُم هَمزُ پاساتُم
هِی زُرمیخُورُم دورِ تو سیم نَمشه یِه بَلکِی
مِی ذَرّه خاکُم که سَلَلو تو هواتُم
تو خون دِلُم غیظ میخُورِه تا مچِ دَسِّت
میگی سورورو سَمبورورو بوگ که کجاتَم
روم روب تُنَن وَ شُو رو اِشِت وا نمیگرده
اِنگاره تو قبلهِ مُنی مام قِبله نَماتُم
عشق تو بلا تَش بی مِثِ خونه کعبن
وَختُوی تو مِنا هِسُم وُ وَختُوی عَرَفاتُم
ای دیدومکی کِم شینی ری برگین خونَش
دَسُم دومَنِت اونجُو مُ محتاج دعاتُم
مُک صد تُو حِرِه مَش رو بالُم دوش اُورده
محتاجِ یِه اَشکی عسل گرمِ لباتُم
گفتی که یه بوس میدی زکات رو جوهونت
بوگ تُر کی میگردی؟ مو گداتُم! مو گداتُم!
طفل دلِ مُ پیش غمت اومده کُتُّو
تو مارگوزومَک نندازِش آمزوی بی صَفاتُم
گفتی ای دِ کُج بی یِهُو سُوز شُ سَر رام؟
نمدون که مو مُحسِینُم وُ کازرون وِلاهاتُم؟
![]()
![]()
![]()
شاعر: آقای محسن پزشکیان

بوی باران
بوی سبزه
بوب خاک
شاخه های شسته . باران خورده . پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس
رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم پرستوهای مست
نرم نرمک می رسد اکنون بهار
خوش به حال روزگار...

با عرض تبریک سال نو و آرزوی سالی خوب برای دوستانی که منت بر ما گذاشتند و به وبلاگ این حقیر سر زدن.
دوتا شعر از شاعر مرحوم معاصر. همشهری بچه محلمون . نصرالله مردانی از کازرون براتون مینویسم.
امیدوارم خوشتون بیاد و برای شادی روحش دعا کنید.
ما راز سر به مهر یک آغاز مبهمیم
یعنی در این سراچه ی بازیچه آدمیم
شاید به شیر درنده ی این جنگل بزرگ
ما سایه ای ز شاخه ی یک بید در همیم
بر پرتگاه صخره ی صحرای نیستی
گویا نتیجه ی لبخند یک دمیم
چون نقطه کوچکیم به پرگار روزگار
اما برون ز دایره ی هر دو عالمیم
در ما هزار عالم دیگر نهفته است
ما جام در غبار فرو رفته ی جمیم
از ما ربوده دیو زمان خاتم روان
آنجا که ما تجلی اسماء اعظمیم
سنگینی تمامی عالم به دوش ماست
ما در حریم عشق تو ای دوست محرمیم
جاری تر از نسیمی و روانی مثل آب
ما نشئه ی ظهور حیاتی دمادمیم
جوشید از بلندی فریاد ما زمان
گاهی چو رود آتش و گاهی چو شبنمیم
در ما بهشت و دوزخ درهم تنیده است
اهریمن و فرشته ی یک قصه با همیم
آگه نشد سر سویدای ما کسی
ما قصه ی شگفت مسیحا و مریمیم

اینم یه شعر از همون شاعر عزیز که در وصف بهار شهرستان کازرون سروده شده.

چه قشنگن توی که صبا که افتو میزنه
آ نسیم پامشه ا خو تو چمنا دو میزنه
رو گلیم دختر صحرا میشینه عروس باهار
تو دومن سوز قباش نقش گلوی نو میزنه
پوی حوض سوز بیدمشک و بالوی دشت بخنگ
پرپرونک میا ملاق رو خوشه ی جو میزنه
عامو نوروز هنووم مثل قدیما توی باغ
وا گلوی سرخ دنک لو روی بهلو میزنه
تو هووی باهار آخرک سر چشمه ی ساسون
بید مجنون دزکی دس تو سینه ی او میزنه
باد حیرون می رسه ا گرد راه خسه و خورد
می ره تا کله ی تل صب تا پسین هو می زنه
شو میشه روز میره که هفتو برادرون میان
دوواره تو آسمون ستارهی شو میزنه
بو گلوی وحشی شدمبو نزیکوی تنگ تیکو
آدمی مس می کنه وقتی تو که تو می زنه
ا ئی دنیوی بی وفا هر چی بیگی بازم کمن
که شیرین پوی بیسوتون صدای خسرو می زنه




کسی از این همه من
دستی از این همه دست
فاتح قلعه نشد
نه به تدبیر و نه زور
روح من آن کوه است
دلم آن قلعه ی سرد
که ندارد به درون ترس شکست
هر دم از جوشش اشک
یا غم و کینه و آه
می رود برج دلم دست به دست
آه ای عشق و امید ای فاتح
فتح کن قلعه ی فولاد دلم
دلم از کینه و نفرت پوسید
برس ای عشق به فریاد دلم
این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن نشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ی نا جور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرگ به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دلخوش نمی کنیم به عثمان مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم و قافله پیران قافله
اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اصرار را آن و چشم مست آهو وار را
همچو رزی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودو که جان شد با من او نا توان بودو توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو همچون شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تورا بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبائیت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکویی تاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر نا گاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون منست خصم جان و تشنه ی خون منست
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرینت گسسته تار پود
گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...
ستاره مرد
سپيده دم
چو يك فرشته ماهم
نهاده ديده بر هم
ميان پرنيان غنوده بود
به آخرين نگاهش
نگاه بي گناهش
سرود واپسين سروده بود
اي ي ي
كه من از اين پس دل در راه ديگر دارم
به راه ديگر شوري دگر در سر دارم
ز صبح روشن بايد از آن دل بردارم
كه عهد خونين با صبحي روشنتر
آه.....
به روي او
نگاه من
نگاه او
به راه من
فرشتگان زيبا
به ماتم دل ما
در آسمان هم آوا
دختر زيبا
همچون شبنم گل ها
با برگ شقايق ها
بنشين بربال باد سحر
دختر زيبا
چشمان سيه بگشا
با روي بهشت خود
بنگر خندانم بار دگر
مرا ببوس
مرا ببوس
براي آخرين بار
تو را خدا نگه دار
كه مي روم به سوي سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
روم به جستجوي سرنوشت
در ميان طوفان هم پيمان با قايقران ها
گذشته از جان بايد گذشت از طوفان ها
به نيمه شب ها دارم با يارم پيمان ها
كه برفروزد آتش ها در كوهستان ها
آه.... شب سياه....
سفر كنم
زتيره ها
گذر كنم
نگه كن اي گل من
سرشك غم به دامن
براي من ميفکن
مرا ببوس
مرا ببوس
براي آخرين بار
تو را خدا نگه دار
كه مي روم به سوي سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
روم به جستجوي سرنوشت
دختر زيبا
امشب بر تو مهمانم
در پيش تو مي مانم
تا لب بگذاري بر لب من
دختر زيبا
از برق نگاه تو
اشك بي گناه تو
روشن سازد يك امشب من
مرا ببوس
مرا ببوس
براي آخرين بار
تو را خدا نگه دار
كه مي روم به سوي سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
روم به جستجوي سرنوشت.

در باره ی محرم حرف زیاد زدن...
اونقدر گفتن که هممون همه چیزو میدونیم...
من دیگه وراجی نمیکنم...
فقط...
تورو خدا...
جون هرکی دوس دارین...
تو این شبا...
تو لحظه هایی که با حسین سر میکنید...
مارو فراموش نکنید...
التماس دعا...




























غدیر نقطه تلاقی کاروان رسالت با طلایه داران امامت است
عاشـــقان عیدتان مبارک باد




امام صادق فرمود:
یحب الله ان یلبس المومن انظف ثیابه و افخرها
در روز عید غدیر لازم است مومن پاکیزه ترین و زیباترین لباس خود را بپوشد.
و در جایی دیگر می فرماید:
و اطعم اخوانک
در روز غدیر٬برادران دینی ات را اطعام کن.




ولایت علی بن ابی طالب بر شیعیان مبارک



خداوندا، دوست بدار هر كس علي را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس علي را دشمن بدارد و ياري كن هر كس علي را ياري كند و خوار كن هر كس علي را خوار كند.

تنها دلیل دل من
که خدا هست و
این جهان زیباست
وین حیات
عزیز و گرانبهاست
لبخند چشم توست !
هر چند با تبسم شیرینت آنچنان
از خویش میروم که نمیبینمش درست !
لبخند چشم تو
در چشم من
وجود خدا را آواز می دهد.
در جسم من
تمامی روح حیات را پرواز می دهد.
جان مرا
- که دوریت از من گرفته است -
شیرین و خوش
دوباره به من باز می دهد.

امروز روز عزیزیست.
میلاد بهترین. زیباترین. عزیزترین. محبوب ترین. مهربانترین. عاشق ترین. و دوست داشتنی ترین مخلوق خداوند است.
میلادی که تقریبا همزمان با بزرگترین عید مسلمین است.
این روز زیبا رو به عزیزترینم تبریک میگم. امیدوارم همیشه خوب و خوش و سلامت و خندون باشی.

یه هدیه ناقابل واسه عزیز دلم
برگ سبزیست تحفه ی درویش :

طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف
گر بکشد زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من
گرچه سخن همی برد قصه ی من به هر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دست خوش خیال من
کس نزدست از این کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل
یاد پدر نمی کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک
مغبچه ای ز هر طرف می زندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
مست ریاست محتسب باده بخواه و لا تخف
صوفی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می خورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه ی رهت شود همت شحنه ی نجف.

روزهایی را که تنها بودی فراموش کن اما ...
هرگز لبخندهای شیرین دوستانت را فراموش نکن
روزهای ابریت را فراموش کن اما ...
ساعات آفتابیت را فراموش نکن
بدبختی هایی را که گهگاه با آنها روبرو می شوی را فراموش کن اما ...
خوشبختیهایت را فراموش نکن
نقشه هایی که به نتیجه نرسیده اند را فراموش کن اما ...
هرگز رویاهایت را فراموش نکن
شکست هایت را فراموش کن اما ...
پیروزیهایت را فراموش نکن
اشتباهاتت را فراموش کن اما ...
درس هایی که آموخته ای هرگز فراموش نکن

وقتی در عشق ورزیدن احساس ناتوانی میکنی
وقتی احساس بی لیاقتی می کنی
وقتی احساس نا پاکی می کنی
وقتی احساس میکنی کسی نمی تواند دردهایت را التیام بخشد
به یاد داشته باش دوست من ... خدا میتواند ...
وقتی احساس می کنی قابل بخشش نیستی برای شرم گناهانت
به یاد داشته باش دوست من ... خدا میتواند ...
وقتی فکر می کنی همه چیز پنهان است
و همچ کس نمی تواند درونت را ببیند
به یاد داشته باش دوست من ... خدا میتواند ...
وقتی به بن بست می رسی
و فکر می کنی هیچ کس صدایت را نمی شنود
به یاد داشته باش دوست من ... خدا میتواند ...
وقتی فکر می کنی هیچ کس نمی تواند
به توی واقعی درونت عشق بورزد
به یاد داشته باش دوست من ... خدا میتواند ...

دیروز غریبه ای را دیدم
امروز آن غریبه آشناست
اگر نمی ایستادم تا سلامی کنم
یا لبخندی بزنم
دستی بدهم
و یا گوش شنوایی داشته باشم
فرصت شناخت چنین فردی را نداشتم
دیروز می گذشت و من
شانس شناخت او را از دست می دادم .

نگاه می کنم
نمی بینم
چشم مرا هوای تو پر کرده
گوش می کنم
نمی شنوم
گوش مرا صدای تو پر کرده
ای چشم من بدون تو نا بینا
ای گوش من بدون تو نا شنوا
با من بمان . همیشه بمان ... با من بمان . همیشه بمان ...

دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور

پائيز اي سرود خيال انگيز
پائيز اي ترانه ي محنت بار
پائيز اي تبسم افسرده
بر چهره ي طبيعت افسونكار

و باز هم پاييز
فصل غم
فصل مورد علاقه ي من
و اين روزها
احساس ميكنم يك سال به پايان راه نزديك شدم
راهي پر از خطر
راهي پر از نشيب
راهي پر از فراز
و همين است
كه برگها ميريزند
و همين است
كه اين فصل
اينقدر غمگين است
برگ هاي زرد
سوختن سالي دگر از عمر مرا
باز گو مي سازند
من گمان مي دارم
ريزش اين برگها
از سرآغاز وجود من تنها بوده است
چون درختان ديدند
كه در همچين روزي
بار سنگيني افزوده شده بر دنيا
ز غمش خشكيدند
آري ...
آنها هم مي دانند
كه نبايد بودم
من در اين هستي پست
من از اينجا دورم
پس چرا آمده ام ؟؟؟؟
نه خودم مي دانم
و نه تو
و نه هيچ كس ديگر......
من فقط ميدانم
در رهي گام نهادم روزي
مقصدش نا پيدا ...
ليك بايد برم
چاره اي ديگر نيست
راه را بايد رفت
به نهايت پيوست .
راه نا معلوميست
ليك بايد برم.....
باد مي آيد
ابر مي آيد ...
ناله ي سرد درختان
گوشم را آزار مي دهد .
همسفر بايد جست ...
به اميدي در راهم
كه بيايد باران
و جلا بخشد جان
جان رنجور و تن خسته ي من
كاش او مي آمد
بر سرم مي باريد
دستها بگشايم
و در آغوش كشم محبوبم
همسفر خواهد شد
با دل رنجرم...
پس قدم بردارم
پاي در راه نهم من اينك
نهراسم دگر از تنهايي
او قدم بردارد
هم قدم با قدم خسته ي من
و مرا سيراب خواهد كرد
از عشق خدا ......
راه را باید رفت....
زیر چتر باران .........

ز شور عشق ندانم كجا فرار كنم
چگونه چاره ي اين جان بيقرار كنم ؟